سلام
پیاماتونو خوندم خوبهکه هستین ،ممنون از همتون.امشب خیلی دلم گرفته ازون گرفتنا که فقط با نوشتن تو دفتر خاطراتم آروم میشم یکسال میگذره از روزایی که سردرد های حمید شروع شد باورش سخته ۳۶۵ روز شایدم بیشتر هنوزم روز و شبایما پر از استرس و اشک و غم و غصه اس انگار این خونهنمیخاد روزای خوش و خنده از ته دل به خودش ببینه حس میکنم شادی خیلی ازم دوره انگار دیگه نمیشه مث قبل خندید
میخندم خودم و شاد نشون میدم تا حمید امیدوار باشه بهش میگم بجنگ با مریضیت به خاطر من و دخترمون اشکهاش و سالها ندیدم اما این روزا تا نگاهش میکنی داره قطره اشکای براق کنار چشمای قشنگش و پاک میکنه ..
حال و روز منم بهتر ازون نیست تا چشمم به اشکاش میخوره گوله گوله اشکه که میریزه پایین دیگه کنترل ندارم رو اشکام یه وقتا دختر کوچولوم میگه توام همش داری گریه میکنی
برچسب:
نویسنده: بردیا امیری
تاريخ: چهارشنبه
15 تير
1401 ساعت: 19:43